جستجو

تبلیغات


    تبلیغات شما در اینجا

خاطرات من و هستی

     

    سلام به دوستای گلم

     به همه اونایی که می دونن و می فهمن عشق یعنی چی .

    تصمیم گرفتم خاطراتم رو تو اینجا بزارم ... هر چند بعد از رفتن تنها عشقم

    تنها شدم اما مرور اون خاطرات

    کمی اروم ترم میکرد ...

    خاطراتی که هر ثانیه اش برام سالی گذشت ...

    از روزای آشنایی از قهر و آشتی ها ... از مسافرتهامون ...

    از ساعتهایی که کنار هم بودیم و گذر لحظه ها رو حس نمی کردیم

    هستی تنها عشقم بود که رفت و من موندم ...

    اما می خوام از اولین سفرمون براتون بگم ...

    پس دوستای گلم بخونید و نظرتون رو بهم بگین ...

    ***کف چادر دراز کشیده بودم .هستی زیپ چادر را باز کرد و آمد کنارم نشست .

     سرم را از زیر پتو بیرون آوردم و گفتم : این غذا حاضر نشد  ؟! مردم از گشنگی !

    پتو را از روی پام پس زد و پاش و را دراز کرد . پتو را دوباره کشید . گرمای پاش و  را حس

    می کردم . دستش را لای موهام برد و گفت : تو هم که یه وقت نیای بیرون کمک خوشگلم  .

    از صبح که اومدیم ، فقط نشستی تو چادر .

    همین جوری  می خوای به قولت عمل کنی ؟ به سمتش برگشتم .

    چشمامو را به سمتش چرخوندم و بهش نگاهش کردم و گفتم : چه قولی ؟!

    پاشو را به پام مالید . موهای تنم راست شد . دستش را از لای موهام بیرون اوورد

    و روی لب هام کشید و گفت : زدی زیرش ؟!؟

     از اول می دوونستم ، دبه می کنی ! خانومی ، شما نبودی که قول دادی وقتی اومدیم شمال ،

     کنار رودخوونه .... . یادت اومد ؟!؟ پامو را به پاش مالیدم . حس قشنگی بود .

    انگشتش را که هنوز داشت با لبهایم بازی می کرد ، بوسیدم و گفتم :..........................

     


    این مطلب تا کنون 18 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ شنبه 19 بهمن 1387
    منبع
    برچسب ها : گفتم ,بیرون ,چادر ,هستی ,تنها عشقم ,
    خاطرات من و هستی

تبلیغات


    Ads

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز پنجشنبه 7 ارديبهشت 1396

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر