خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





فرودگاه مهر اباد 2

     

    من اومدم تا ادامه خاطراتم رو بزارم .... خیلی هم بی حوصله ام ...

    در ضمن خواستم از دوستای خوبم که منو تو این مدت تنها نزاشتن

    و به وبلاگم سر زدن تشکر کنم ...

    ..... و حالا  ادامه اش

    داشتم دیوونه میشدم اما چیکار می تونستم کنم

    سرعت ماشین رو کم کرد و یه گوشه اتوبان نگه داشت کمربندش رو باز کرد و سرش رو گذاشت

    روی پاهام کمی صورتش رو ناز کردم و با موهاش بازی کردم اما بدون اینکه حرفی بین

     ما رد و بدل بشه، تا اینکه گفتم خسته ام راه بیفت ، هیچی نگفت و سرش رو بلند کرد و

     راه افتاد نمی دونم با چه سرعتی داشت می رفت اما خیلی زیاد بود تا حدی که صدای

    من در اومد چه خبرته ؟ هیچی نمی گفت فقط با سرعت هر چه تمام بود رانندگی میکرد ،

     به محض اینکه رسیدیم دم خونشون دستمو محکم گرفت و گفت تو رو خدا امشب و

     فردا پیش من باش منو تنها نزار ... اما من نمی تونستم از بس بغضمو قورت داده بودم

    حس می کردم دارم خفه میشم میخواستم تنها باشم و تا اونجایی که می تونم کریه کنم تا

     کمی سبک بشم


    این مطلب تا کنون 6 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : اینکه ,
    فرودگاه مهر اباد 2

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده