خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





جشن تولد آزاده

     

    سرم خیلی درد میکرد تو ماشین اصلا حرفی با هم نزدیم فقط صدای موزیک بود

     كه فضاي بين ما رو پركرده بود هوا هم عجيب باروني بود ... ميدونم كه نمي خواست منو

     ناراحت كنه اما اين كار رو كرده بود  به حدي عصباني بودم كه دلم ميخواست هر

    چي دم دستمه خرد كنم ... نزديكاي 12 شب ميشد كه مهموني رو ترك كرديم هستي بدون

     اينكه حرفي بزنه يا حتي دليلي بخواد بياره كه منو قانع كنه ... سريع اماده شد ...

     نميدونستم تصميمم درسته يا نه اما ديگه تحمل اون جمع رو نداشتم ... وقتي رفتيم تو

    اتاق اماده شيم اومد سمتم كه بغلم كنه اما نزاشتم دستاشو از خودم جدا كردم ...

     گفتم هستي الان اصلا حوصله تو ندارم فقط زود اماده شو كه بريم ...

    ازاده ( ميزبان ) يهويي كه ما رو ديد جا خورد و گفت كجا تازه مهوني شروع شده ...

    اما وقتي ديد چيزي نميگم  ادامه داد اين مسخره بازي ا چيه كه در مياري بس كن ديگه ...

    شورشو در اووردي چي شده مگه كه اينقدر قاطي كردي ... منم به گفتن بعدا باهات

    حرف ميزنم اكتفا كردم ... در اتاق رو باز كردمو هستي پشت سرم اومد بيرون ،

     صورت ازاده رو بوسيدم و ازش معذرت خواهي كردم ... از زماني كه تو ماشين نشستم با

    خودم مي جنگيدم و مهموني رو ‌‌لحظه به لحظه مرور كردم ،هستي ميدونست من با سارا مشكل

    دارم و ازش خوشم نمياد ، چون بخاطرش خيلي عذاب كشيده بودم هم من و هم خودش...

     اون هر كاري ميكرد كه هستي رو بكشونه سمت خودش و منو رقيب خودش ميدونست ،

    هستي مي دونست كه دوست ندارم باهاش حرف بزنه چه برسه به اينكه بخواد باهاش برقصه ...

    واي داشتم ديوونه ميشدم  فقط رقص نورها روشن بودند و صداي موزيك كه همه ي

    فضاي خونه رو پركرده بود ...

    ماجرا از زنگ خوردن گوشي من شروع شد از صداي ويبره گوشي فهميدم كه كسي پشت خط ،

     سريع رفتم تو اتاق انتهايي كه كمتر صدا بياد ،كسي جز مامانم نبود ،دليل اينكه نگرانم شده بود

    هنوزم واسم مجهوله يه چند دقيقه اي رو با هم حرف زديم كفتم كه حالم خوبه و اصلا جاي

    نگراني نيست ... با شور و هيجان خاصي برگشتم كه دوباره با هستي برقصم اما چشمام

    چيزي رو كه ميديد رو باور نميكرد ، به روي خودم نياوردم مسيرم رو عوض كردم و رفتم

    هشپزخونه كمي اب خوردم و نشستم روي صندلي ، زاويه ي ديدم طوري بودكه هستي رو

     كاملا زير نظر داشتم عصباني بودم اما نمي خواستم تصميمي بگيرم كه بعدا پشيمون بشم ،

     همش با خودم قضيه رو مرور ميكردم و ميگفتم چرا؟؟؟؟

    يه 10دقيقه اي به همين منوال گذشت ... انگار توي اون جمع كسي من رو نمي ديد هر كسي

     يه جوري سرگرم بود بهشون نگاه ميكردم ( هستي و سارا )  هستي خيلي جذاب شده بود

    با اون تن بلوريش و موهاي بلند و قشنگش كه مثل هميشه روي كمرش ريخته بود ...

    ادمو به هيجان در مي اوورد ... طوري كه همه رو مجذوب خودش كرده بود ... گاهي وقتا

    به سارا يا حتي كساي ديگه كه مي خواستن با هستي باشن حق ميدم چون اون واقعا بي نظيره ...

    اما من به عشقم ايمان داشتم و اعتماد، ت. تمام اون لحظه هايي كه تو اشپزخونه نشسته بودم به

    لحظه هايي كه داشتيم فكر كردم ... دروغ نگم بغضم گرفت اما گريه نكردم ، با خودم هي تكرار

    ميكردم من بايد هستي رو درك كنم شايد اون گاهي نياز داره با كسي غير از من باشه يا حتي

    حرف بزنه ، غذا بخوره ، برقصه ، درد و دل كنه ، اما واسم سخت بود اما با اين خيال خودمو

    اروم ميكردم

    از سر تا پاش مرورش كردم ... واي كه با اون لباس خوشگلش چقدر زيبا شده بود

     تاب سفيد با اون دامن جين كوتاه و سندل سفيد كه يه پاپيون كوچلو روش بود و يه ارايش

    ملايم ابي – سفيد با اون ناخن هاي مانيكور شده كه با لاك سفيد زيبايش دو چندان شده بود ،

    گردنبندي كه براش كادو خريده بودم روي گردنش برق ميزد و يه تتو كوچلو روي كتفش

     كه اسم منوو به يوناني زده بود هر چي بيشتر نگاش ميكردم بيشتر ديوونش ميشدم ...

     

    منتظر ادامه داستانم باشید

     

     


    این مطلب تا کنون 9 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : هستي ,كردم ,ميكردم ,سفيد ,خودش ,سارا ,لحظه هايي ,عصباني بودم ,
    جشن تولد آزاده

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده