خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





جشن تولد آزاده 2

     

    دلخور بودم و ناراخت شايدم اين حس حسادت من بود كه تحريكم ميكرد اما ديگه بيشتر از اين نمي تونستم تحمل نكم كه عشقم تو بغل اون باشه و سرش رو روي شونه هاي سارا باشه و دستاش دور كمر اون ... وقتي هستي متوجه شد كه برگشتم يه لبخندي زد ، سارا خودش رو جم جور كرد انگار اصلا فراموش كرده بود كه منم هستم بازوش رو گرفتم و اروم دم گوشش گفتم هستي برو اماده شو بايد بريم من حالم خوب نيست اول زيد توجهي نكرد اما وقتي ديد دارم عصباني ميشم گفت خوب ... باشه .

    تو ماشين حرفي بينمون رد و بدل نشد وقتي صحنه هاي مهموني جلوي چشمام مي اومد حس ميكردم از اسمون به زمين كوبيده شدم ... تشنه ام بود و حسابي كلافه ، دنبال مغازه مي گشتم اما همه جا بسته بود به خودم اومدم ديدم تو ولنجكيم بلاخره يه  جايي رو پيدا كردم و چند تايي اب معدني گرفتم و برگشتم تو ماشين ... هستي نشسته بود پشت رل ... منم چيزي نگفتم صندلي ماشين رو خوابوندم و چشمامو بستم ، اما آروم آروم گريه ميكردم اما نمي زاشتم هستي بفهمه ... با اينكه از دستش ناراحت بودم اما حاضر نبودم يه ثانيه هم ناراحتش كنم ... يه نيم ساعتي تو خيابون چرخيديم ، آخرش هم سر از خونه  هستي اينا در اوورديم هر چي اصرار كردم گفتم ميخوام برم خونه قبول نكرد از اون اصرار و از من انكار ... كه يهويي گفت نيلو صبر كن الان ميام  تو رو خدا هيچ جا نرو تا من بيام ... به گفتن باشه بسنده كردم بعد از چند دقيقه اي برگشت  با یه کوله پشتی ...

    نشست پشت رل و ماشین رو روشن کرد و بدون اینکه چیزی بگه رفت سمت لواسون ( خونه مادر بزرگ هستی ) گفتم منو بزار خونه بعد هر جا دوست داری خودت برو ... گفت باشه اول بریم من وسایلمو بردارم بعد تو رو میریونم خونتون ...

    می دونستم دروغ میگه اما انگار میخواستم گول بخورم ... باز هم حرفی بینمون زده نشد ...

    بارو ن هم که همچنان می بارید و تو خیابونا پرنده هم پر نمی زد ...بلاخره رسیدیم

    ريموت در رو زد و ماشين رو برد تو پاركينگ  ... گفت بيا بريم با من بريم بالا آخه من مي ترسم تنهايي برم بالا ... *مادر خونه نبود (به مادر مادري هستي ميگفتيم مادر) رفته بود مشهد زيارت به قول خودش ... دلم نيومد كه تنها بره ...

    *** اما بگم از خونه مادر كه يه خونه ويلايي بزرگ كه بازسازي شده پر از درختاي شاتوت بود از پله ها كه مي رفتيم بالا يه سالن بزرگ بود كه دور تا دورش مبلمان شده بود و دو تا اتاق درست روبروي هم كه انتهاي سالن بود آشپزخونه هم سمت راست ***

    وسايل رو از پشت ماشين برداشتم رفتيم بالا مي دونستم ديگه برگشتي تو كار نيست رفتم لباسامو عوض كردم كه يهويي هستي گفت : نيلو برو يه دوش بگير بيا ميخوام باهات حرف بزنم

    گفتم من هيچ حرفي با تو ندارم ،حوصله بحث هم ندارم بزار واسه يه روز ديگه  نه اصلا فردا صبح در موردش حرف ميزنيم ... هستي گفت نه بايد همين امشب همين جا تموم شه بهش توجهي نكردم و رفتم سمت حموم ... بعد از دقايقي كه اومدم بيرون ديدم ميز رو آماده كرده و منتظر منه ، هستي مي دونست چطوري بايد از دلم در بياره و چيكار كنه  لباس راحتي پوشيده بود و با نگاهي پر از خواهش نگام ميكرد ، سعي كردم نگام تو نگاش نيفته

    گذشت ، نزديكاي 3 شده بود ... تو دلم كلي قربون صدقه اش رفتم عاشق اين كاراش بودم ميز رو چيده بود مثل هميشه مثل يه خانوم رفتار ميكرد

    - از حموم اومدي يه قهوه بخور بعد بخواب  چيزي نگفتم نشستم رو كاناپه سرمو تكيه دادم ... با خودم مي جنگيدم اما تصميم مو گرفتم كه برم بخوابم ... قهوه مو خوردم و رفتم تو اتاق

     دیگه منتظر ادامش نباشین ... نمی دونم ؟؟؟؟ حسش نیست ؟؟؟

     


    این مطلب تا کنون 11 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : هستي ,خونه ,كردم ,باشه ,ماشين ,مادر ,رفتيم بالا ,خونه مادر ,چيزي نگفتم ,
    جشن تولد آزاده 2

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده